آرسانآرسان، تا این لحظه: 13 سال و 6 ماه و 28 روز سن داره

خاطرات آرسان

و اما این روزا و 15 ماهگی ارسانم

سلام عزیز دردونه مامان فدات شم وای ارسان اینقدر بامزه و خوردنی شدی که نگو (اما در گوشی بگم بعضی وقتام رو اعصاب را میری و شیطونی میکنی)و اما پیش رفت های آقا ارسان اواز میخونه وقتایی که میره دردر و شاده اسم ارو اغلب میگه به دایی سینا میگی یینا عاشق توپ بازی و بالش بازی با سینا و علی هستی دایی جوناش اما تو این مدت واسه ماهگردت کیک قلب پختم اینقدر با نمک بودی شمع ارو فوت میکردی و دست میزدی و میرقصیدی انگار درک کردی که واسه تولد باید این کارا رو بکنی.و شب شام با بابایی به مناسبت ماهگردت رفتیم بیرون و پیتزا زدیم تو رگ تو ام خوشحال از اینکه رفتیم پارک قربونت بشم من 1 تیر تولد بابایی بود تولد نگرفتیم بانه بودیم واسش یه شلوار گ...
16 تير 1393

هر روز بزرگتر از دیروز دلبندم ...

سلام مادر فدات شه عزیزم خدایا قبل از همه چی شکر بخاطر داشتن همه چی مخصوصا ارسانم که همه چی امه گله از گلم لطیف تر و خوش بو تره شکر خدایا قدرت هوش و فکرت بیشتر شده وقتی چیزی و توضیح میدم گوش میدی چی میگم میگم در و ببند میبندی میگم برو گوشی مو بیار میاری میگم ارسانم کنترل ماهواره رو بده میدی و میدونی کدوم مال ماهواره است .بخورمت من درسته با  دایه معصومه ات به گل ا آب میدی عاشق پارک رفتنی برات بابات واسه ماهگر پرد 14 ماهگی ات تاب و دوچرخه خرید اون روزم که 14 ماه شدی از بانه اومدیم 5 شنبه بو رفتیم خونه کاکه که ما تو تراس نشسته بودیم که تو تنهایی رفتی تو و قفل پشت درو انداختی ما رو میگی سکته کردیم از ترس که بترسی ولی عین خیال ات نبو د ت...
23 خرداد 1393

دلتنگـــــــــــــــــــــی...

سلام عزیز دلم امروز از اون روزاست که دلم بد جور گرفته تو ام احساس کردی همش سرتو رو پام میزاری و بیقراری مثل من و همش ابراز دلتنگی میکنی ولی من چاره ای جز دل داری ات ندارم پسر نازم تو باید یاد بگیری که هر کسی تو زندگی اش یه شرایطی داره که باید خودتو  با هاش وفق بدی عزیز من و باز بهار و تابستون اومد و من تو طبق معمول باید هر روز یه جا باشیم برای مصلحت کاری بابات سخته ولی باید ساخت گلم همه چی ات بهم میخوره خواب ات غذات استراحت بازی و آموزش ات ولی تمام تلاشمو میکنم زیاد بهت سخت نگذره لااقل من تو رو درک میکنم تا ناراحت و آزرده نشی عزیزم گلم بهار ام عمر ام و تمام هستی من شیطون بلا شدی جمعه چهار دهمین 14 ماهگرد ات بود چون بابایی کلاس داش...
30 ارديبهشت 1393

گلم معذرت

سلام ارسان جونم خیلی وقته چیزی ننوشتم اخه نمی تونم عکس اتو بزام ولی از کارات و حرفات که میتونم بگم عزیز دلم 😍😚شیطون بلایی شدی هزار ماشالله هر کی میبیننتت عاشق ات میشه از بس دلبری میکنی 13 ماهگی ات سرشار بود از کلمات جدید مثل( اله دایی)(مانی مامانی)(بابی بابایی)(نانی عمه سانی)(ما به گاو میگی)(به حیوان و پرنده اوو )(به مامان بزر گا دایه میگی ) برو کنار و میگی لاچو دیییییی فدای زبون بازی ات بشم عسیسم از پله خونمون داد میزنی جلال ور دی ایره ) یعنی بیا بالا پیشمون عشق رفتنی و پارک از خونه بابا حاجی پارک معلومه اهنگ تاب تاب میخونی یعنی میخوای بری پارک تاب تاب عساسسی ادا منو نناسی اینم شعر پسری فدات شم الهی به موتور میگی نن نن )به ماشین ات میگی...
19 ارديبهشت 1393

ااحوالات ما ....

سلام به همه دوستای عزیزم و تمام دوستانی که جویای حال ما بودن یه کم سرمون شلوغ بود نتونستیم اپ بشیم با عرض معذرت از همه و پسر گلی تو این مدت پسری کارای جدید انجام میده و شیطنت اش هزار ماشالله بیشتر و من ام بدو بدو ام بیشتر از تاریخ 18 اسف ند قدم ای کو چولوشو بر میداره قدمات استوار عزیزم . جشن تولدت به خوبی برگزازر شد خدارو شکر و همه چی عالی بود به محض اینکه درست شه عکس ارو میزارم تو نت فعلا ...
10 ارديبهشت 1393

شمارش معکوس تولد گل امممممممم

با سلام ای جانم شمارش معکوس شروع شد عسیسم با بابایی داریم تمام سعی مون و میکنیم یه تولد خوشگل واست بگیرم البته ما شهرستانی ها باید همش بدو بدو بکنیم هیچی ام باب میل امون پیدا نمیشه ولی با این وجود تلاش مونو میکنیم گلم نفس ام تو همه چیه ماییییییی می خوای ام هر چی از دستمون بر میاد واست انجام بدیمم دوست داریم بای بای فعلا ...
17 اسفند 1392

یه سفر کوتاه

سلام عزیز دلم مامانم 30 بهمن رفتیم مهاباد من تو بابایی و عمو محسن خوش گذشت اگرچه خیلی کم موندیم نهار تو رستوران میرزایی خوردیم که باز طبق معمول آبروریزی کردی من نهار نخورده اومدم بیرون یه سر بازارچه رفتیم و یه پارک که چایی بخوریم و داخل شهر یه کم گشتیم و برگشتیم . اما ارسان جونم عمو محسن دوست صمیمی بابایی هستش که با بابایی از بچه گی با هم هستن خلاصه مثل برادرن و تو ام این احساس و درک کردی و خیلی دوستش داری و عمو محسن ام همیشه به ما لطف داشته ان شالله ما هم جبران کنیم تو عروسی اش اخ جون عروسی ام اینم کادو های عمو محسن که پارسال وقتی بدنیا اومدی خریده بود مرسی اینم عکسای مهاباد که گرفتیم اینم اسباب بازی هایی که بابایی واست گرفت...
11 اسفند 1392

خونه تکـــــــــــــــــــــــــــونی ....

سلام عزیز دلم فدات شم داره این سالم داره کم کم تموم میشه ما هم مشغول خونه تکونی هستیم دلم نمی خواد اصلا خونه تکونی کنم چون همه چی رنگ و بوی شیطنت تای تو رو میده منم نمیخوام اصلا این سالو فراموش کنم چون واسه ثانیه به ثانیه اش زحمت کشیدم پار سال دقیقا اومدیم تو این خونه و تو هنوز تو شیمک من بودی اخ دلم لک زده واسه اون روزا که چیکار میکردی خدا خدا میکردم سالم باشی و زود بیای بغلم حالام دلم هوای اون روزا رو کردم ...خدایا چه موجودات درست کردی تو حالیم اینده رو میخوایم تو حال هستیم دلمون تو گذشته میمونه در عجب ام خدایا!!!!! حالا منتظر عکسای خونه تکونی با آرسان باشید تو همین پست میزارم با بای ...
11 اسفند 1392

کودکـــــــــــــــــــــــــــــم...

کودکم آرام آرام قد می کشد ومن در سایه امن صداقت ناب کودکانه اش بزرگ می شوم.. او میرقصد ومن آرام آرام نوای کودکانه اش را زمزمه میکنم... او می خنددو من از شوق حضورش اشک میریزم . او آرام در آغوشم آرام می و می گیرد و من تا صبح از آرامشش آرام می شوم... او پرواز میکند و من شادمانه آنقدر می نگرمش تا چشمانم جز او هیچ نبیند... او بازی میکند ...کودکـــــــــــــانه می پرد ...حرف می زند به زبانی که کسی جز من نمی فهمدش ...و طبیعت راحس میکندخدا را می بوید! و من کودکانه ...در سایه بزرگیش پنهان میشوم تا از گرمای دست نوازش غیب بی بهره نمانم ! تقدیم به پسرم (بابات )   ...
7 اسفند 1392